دیروز روز آخر ترم سه بود و ما همگی تا تقریبا ۲۰ روز دیگه همدیگرو نمی بینیم![]()
صبح دیروز بعد از کلاس ریاضی منو فروغ منتظر شدیم تا کلاس نسیم شروع شه و راش بندازیم سر کلاس و بعد از نسیم رفتیم بوفه
بعد از بوفه برگشتیم یونی کده و رفتیم سایت.داشتیم توی وبلاگامون سرک می کشیدیم که برادر حمید رضا رو دیدیم و برادر پاستیلای منو بالا کشید
اما بعد به افتخار پایان ترم و این که نوبتش بود ما رو مهمون کنه رفتیم بوفه و برامون آب میوه گرفت و من هر چی گفتم سالاد اندونزی می خوام برام نگرفت![]()
یه ذره هم ادای پژمانو درآورد و خندیدیم(البته یادم نمیره که فروغ خانم و آقا ایول کلی به من خندیدین)
بعد از اونم دیگه برگشتیم دانشکده و لیلا و شهره و نسیم هم به من و فروغ پیوستن و با هم دور هم بودیم و من هر از گاهی پترسو می دیدم که هی میاد و میره.![]()
بچه ها رفتن خوابگاه و من و نسیم موندیم.پترس عکسای زمین فوتبالو نشونمون داد و کلی صحبت کردیم و بعد فروغ اومد و عکسا رو دید و بقیشم اینجا لازم نیست بگم .....دوست جونام می دونن که چی شد بسه![]()
بعد از کلاس ریاضی فروغ هم رفت و منم برگشتم خونه با دایی جونم![]()
![]()
شب با پترس چند تایی پیامک رد و بدل کردیم که من کلی بهم خوش گذشت![]()
راستی از همه مهم تر این که دیشب کلی دعاتون کردم
البته اگه لایق باشم و خدای مهربون منو شایسته ی دعا کردن بدونه.
خیلی خوب بود.....کلی از حضرت ابوالفضل و امام حسین (ع) خواستم که هوامونو داشته با شن و به آبروی اونا پیش خدا خدا رو قسم دادم که مشکل همه برطرف شه و من و دوستامم توشون![]()
بچه ها شما هم یادتون نره من التماس دعا دارم.
امروز نسیم پیچونده بود و نیومده بود دانشگاه و فکر کنم فراموش کرده بود که سه شنبه ها به حسین قول دادیم که بریم پیشش![]()
خلاصه به خاطر اینکه آه حسین قلی سالور عماد السلطنه فرزند ارجمند جمشید میرزا عزالدوله فرزند محمد شاه قاجار ما رو نگیره من به همراه فلوخ و ناناج و خاله شهره رفتیم دیدنش و گفتیم نسیم خیلی سلام رسوند![]()
کلی هم باهاش عکس گرفتیم که عکسا رو میزارم توی کلوبم و اینجا نمی ذارم(آخه حسش نیس که آپ لود کنم)
خلاصه بعد از حسین قلی رفتیم دانشکده و یکم بازی کردیم و بعد تصمیم گرفتیم بریم تجریش آیس پک بخوریم![]()
و این شد که راهی تجریش شدیم و بعد از آیس پک یه دورم توی قائم زدیم و عروس خانم یه بلوز خوکشل واسه آقا داماد خرید![]()

منم طبق معمول کیف پول خریدم![]()
بعد هم برگشتیم خوابگاه به حالت خسته و کوفته![]()
درست سه شنبه ی هفته ی پیش بود که من و نسیم حسین قلی خان رو کشفیدیم![]()
امروز بعد از ۸ روز دوباره رفتیم و بهش سر زدیم.
ناهارمون رو هم با حسین قلی خوردیم...هوای امروز بد جوری مه آلود و دو نفره بود
و من و نسیم بیش از هر زمان دیگه ای دلمون می خواست تا شاهزاده هایی سوار بر اسب سفید بیان و پیدامون کنن![]()
این شد که تصمیم گرفتیم توی اون هوای سرد ساندویچ به دست بریم سر مزار حسین قلی و بهش ثابت کنیم که به یادشیم و باهاش عهد ببندیم که هر هفته بهش سر میزنیم تا شاید اونم دلش به حال ما بسوزه و بره توی خواب دو تا از نوه های پسرشو بهشون بگه که بیان سر مزارشو یه سه شنبه که ما هم اونجاییم اونا از راه برسن و با ما رو به رو شن و به عبارتی من و نسیم جان شاهزاده هامونو پیدا کنیم![]()
البته اگه این اتفاق بیفته قول می دیم که دوستای مجردمونو فراموش نکنیم و از دوستای مجرد همسرمون یکیو واسشون کنار بذاریم![]()
راستی گردن من امروز گرفته بود و بد جوری درد می کرد.
اتفاق مهم دیگه این بود که روزبهان نمره ها رو اعلام نکرد.
نکته ی مهم و ناگوار دیگه اینکه امروز به ماشین سیما جونم دستبرد زدن و ضبط ماشینو با ریموت در پارکینگشونو که توی ماشین بود به سرقت بردن![]()
نمی دونم چرا یه جوریم مثل اینکه حالم زیاد خوش نیس![]()
خب طبيعيه.....بابام كه نيست و حالا من تنها سيد فك و فاميل هستم....در نتيجه عيد غدير همه ميان خونه ي ما و جاتون خالي كلي خوش مي گذره
ان شاءالله همه ي آدما خوش باشن.
۱۰۰٪ ديروز خونه ي ليلا اينا هم شلوغ بوده
بالاخره ليلا جون دختر عموي منه ديگه![]()
تازه ديروز يه اتفاق خوب هم افتاد و اين بود كه بالاخره بعد از قرني مامان جون سيما خانم هم قدم رنجه كردن و اومدن خونمون
خدا وكيلي مامانش خيلي دوس داشتنيه![]()
كلي هم عيدي و هديه گرفتم.
امروز هم كه بعد از ظهر دعوت داريم واسه مراسم عقد كنون سعيد
هيچ كس نمياد....البته قرار بود همه بريماااااا اما واسه همه يه كاري پيش اومد كه نشد بشه كه بيان.....مامانم حتي لباسشم آماده كرده بود اما خب جور نيست كه بياد.....خاله هاي گلم هم نميان![]()
منم نمي خواستم برم ....آخه برم تنها بگم چي؟
اما ديدم عزيزم ناراحته و مي گه حالا من چي كار كنم آخه عقد پسر خواهرمه....نمي شه نرم.
منم فردين بازيم گل كرد و گفتم من حتما ميام![]()
البته شنيدم كه دوتا از دختر خاله هام هم ميان....در نتيجه مي شه بريم و مجلسو بتركونيم![]()
![]()
![]()
خلاصه اينم از ديروز و امروز ما
این جا تهران است.
صداری زلزله و نسیم در جمهوری اسلامی ایران.
دانشگاه شهید بهشتی.
شرح واقعه :
امروز به علت دیر خوابیدن دیشب من و فروغ و لیلا و سیما صبح دیر از خواب بلند شدیم و هر چه تلاش کردیم آخر هم دیر به کلاس کلان رسیدیم.![]()
در راه نسیم زنگ زد و براش اعلام وضعیت کردم که در راهیم.
بعد از کلاس کلان دوستان به علت در پیش داشتن سفر از من و نسیم خدا حافظی نمودند و رفتند.
من و نسیم به همراه سروناز و صبا سری به بوفه زدیم تا دلشان نگیرد که ما چرا امروز بهشان سر نزدیم و خرید نکردیم.
آخه ما خیلی مهربونیم![]()
سروناز خبر آمدن یارم را داد و گفت با برادرم هم اکنون دارند به دانشگاه نزدیک می شوند و من خوشحالی کردم و این خوشحالی به خوش حالی دست یافتن به نامبر پترس اضافه شد![]()
بعد از بوفه من و نسیم سری به امام زاده محسن ابن موسی الکاظم (ع) زدیم و فاتحه ای نثار روح شهدا کردیم و بعد متوجه وجود چندین قبر متروک در دو متری خود شدیم.![]()
کلی ترسیدیم و بعد کنجکاو شدیم تا بکشفیم.
در حین کشف قبر حسین قلی خان رو یافتیم که جدش محمد شاه قاجار بود![]()
هووووووووووورررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااا
همین الآن سروناز خبر داد که داداشش الآن رسیده دانشکده
منم زود باید این پست رو تموم کنم و برم پیش نامزدم![]()
![]()
خلاصه حسین قلی خان رو پیدا کردیم و بعد کلی راجع به فیلم ترسناک و قبرستون حرفیدیم.
بعد گفتیم نکنه حسین قلی خان از ما ناراحت شه و امشب بیاد به خوابمون و بخواد توی خواب سرمونو بزنه![]()
بعد دوباره به فرضیات خودمون خندیدیم و برگشتیم یونی کده (به قول سروناز)و حالا هم که دارم پست میذارم.
وای دوستام کلی دلم براتون می تنگه![]()
لیلا وزهرا دارن باهم تحقیقه زهرا رو تایپ می کنن و من دارم به جایه زهرا پست می ذارم ........ یه وقت فکر نکنید چون تایپم ضعیفه کمکشون نمی کنما..........نه همین جوری کمکشون نمی کنم![]()
![]()
امروز بعد از کلاسه کلان من با لیلا ونسیم رفتیم تجریش تا من ولیلا واسه مامانی گلامون کیف بخریم ولی کیفه مورده نظر یافت نشد![]()
برگشتیم دانشگاه.....بعدش رفتیم پیشه زهرا جون و اقا ایول ...
ساعت ۵/۱۱از اقا ایول جدا شدیم رفتیم سلف غذا خوردیم
اصله ماجرا از این جا شروع میشه......
بعد از غذا خوردن اومدیم دانشگاه توی مثلا لابی دانشگاه نشستیم.....با چند تا از این سال اولیا اشنا شدیم که البته اون هم بر می گرده به روابط عمومی بالا زهرا داشتیم بهشون امار می دادیم که مجدد اقا ایول رو دیدیم کلی به ایول و سمیه ![]()
زهرا واصولی![]()
و ابروهای من خندیدیم خیلی وقت بود که این قدر تو دانشگاه ومخصوصا با ایول خان نخندیده بودیم ![]()
ایول رفت سر کلاس تا حضور بزنه و همون طور که گفتم لیلا داره تحقیقه زهرا رو تایپ می کنه و من {فروغ جون} دارم پست می ذارم که ناگهان ایول پیداش می شه و به زهرا پیشنهاد کمک گرفتن از اصولی رو می ده...![]()
و با دعوا با هم از سایت می رن تا شاید با کمکه هم این تحقیقه زهرا به جایی برسه .........راستی شاید زهرا امشب بیاد خوابگاه چون ما تنهاییم وبچه ها رفتن خونه ....
خدا رو شکر تا الان روزه خوبی بود ......ان شااله از این به بعدش هم خوب باشه![]()
![]()
همه دوستا دوستون دارم .......بای![]()
![]()
جاتون خالی دیشب رفتیم به تماشای نمایش شکسپیر به کارگردانی آقای حمید مظفری.
تازه نقش اصلی که همون اتللو باشه رو اصغر همت بازی می کرد.مینا خسروانی هم دزدمونا بود.
توی کافه ی هنرمندا هم رضا بابک رو دیدیم.
خیلی دوست داشتم این کار رو ببینم و بالاخره دیدم
همکارم ملیکا برای تماشای این نمایش دعوتم کرده بود
منم برای قدر دانی در انتهای کار وقتی همه ی بازیگر ها اومدن جلوی سن تا ما براشون دست بزنیم یه شاخه گل رز خوشکل با مخلفاتش تقدیمش کردم
ملیکا نقش بیانکا رو بازی می کرد.
اول قرار بود من و مامانم و برادرم و دوستش برای تماشا بریم اما بعد برادرم گفت که دوستش نمیاد و من به سروناز گفتم که همراهمون بیاد.در واقع پیشنهاد برادرم بود.
بعد ۳ ساعت مونده به اجرا مامانم هم گفت که نمیاد و ما به صبا گفتیم که بیاد اما صبا گفت نمیرسه![]()
ما یه بلیت خالی داشتیم و من کلی ناراحت بودم که چرا یه بلیت خالیه
پاتریس گفته بود که حتما یکی رو جور می کنه تا اون یه بلیت پر شه و قرار بود که اگه جور نکرد من با موچین تمام موهای سرشو بکنم![]()
بله نزدیک هم بود که این اتفاق بیفته چون ما رفتیم و دیدیم برادر جان بنده به تنهایی در کافی شاپ ایرانشهر نشسته و در اون هوای سرد و بارونی داره خیلی بی خیال چای گرم نوش جان می کنه و به روشم نمیاره که تنها اومده و اون یه بلیت خالیه![]()
همین که من دستم کردم توی کیفم تا موچینمو در بیارم سروناز یادش افتاد که مامانش اینا هنوز خیلی از ایرانشهر دور نشدن و می تونیم بگیم مامی سروی جون بیاد و ما رو همراهی کنه.
من و داداشم هم از این پیشنهاد استقبال کردیم و مامی سروناز به ما پیوست.
نمایش حدود ۳ ساعت طول کشید
ولی خیلی قشنگ بود.
من و برادر جان ناهار نخورده بودیم و حالا که ساعت ۵/۹ شب شده بود داشتیم از گشنگی می مردیم و هی از شکلاتای کیف سروناز می خوردیم.![]()
قرار بود اگه کار زود تموم شد شام بخوریم اما نمایش دیر تر از اونی که فکر می کردیم تموم شد![]()
ما هم گشنه و تشنه برگشتیم.
من و برادر هم مسیر بودیم و قرار بود از اون جایی که من تنها بودم برادر منو برسونه اما بعد نمایش اومدیم بیرون دیدیم داره سیل میباره.بارون خیلی تند بود.و تا مامی سروناز تعارف زد که منو می رسونن پریدم توی ماشین و برادرم گفت می ری ؟گفتم آره![]()
البته دوست برادر هم اومده بود دنبال برادر![]()
خلاصه سرونازینا منو تا دم خونمون رسوندن و رفتن......حالا دیگه مطمئن شدم که منو واسه داداشش می گیرن![]()
منم قول دادم که داداشمو ببرم دست بوسی خانواده ی سرونازینا![]()
جای همه خالی......حیف که این نمایشا خیلی دیر وقته و نمی تونم با دوستای خودم برم![]()
به جاش عید قربان دور هم می ترکونیم![]()

امروز صبح نسیم زنگید و گفت که زود خودمو برسونم دانشگاه.....آخه اون زود رسیده بود و تنها بود![]()
۵/۷ رسیدم دانشگاه و با نسیم رفتیم بوفه
مثل همیشه چایی با تنقلات اضافه زدیم و بعد برگشتیم پایین.
وای سر کلاس دکتر کریمی حال منم خراب شد خراب شد خراب شد.......همون موقع فروغ هم گفت حال اونم خرابه خرابه خرابه![]()
کریمی هی از من تعریف کرد و جاش یکی از بچه ها رو اذیت کرد و هی دری وری گفت به بنده خدا![]()
خیلی حس بدب بود
همش خدا خدا می کردم که با من کاری نداشته باشه![]()
بعد کلاس با نسیم و فروغ رفتیم بوفه
بازم چای زدیم.بعد یه گپی هم با دوستان زدیم.یه مارمولک هم اونجا بود که در آخر فروغ چاییشو ریخت رو مارمولک ننه مرده![]()
الآن هم با فروغ سایتیم و من دارم نشریه های اقتصادی بانک مرکزی رو دانلود می کنم![]()
فعلا دیگه عرضی نیس
سلام.
دیروز خانم خرچنگ برای همه کوفته آورد.منظور از همه ما 6 نفره.من زنگ زدم و دکتر سیمارو هم دعوت کردم.سیما دوست دوران راهنمایی و دبیرستانمه که اتفاقا دانشگاه هم با هم قبول شدیم .البته سیما دندون می خونه
من و خانم خرچنگ و سیماکه تهرانی هستیم و به افتخار کوفته هایی که خرچنگ جان اورده بود همگی رفتیم ناهار خوابگاه کوی دختران و مهمون سفره ی النگ و دولنگ و سه لنگ و زن البرز خان شدیم
البته زن البرز خان ناهار نیومد و ما باسیما که قرار بود بشیم 7 نفر شدیم 6 نفر
البته فقط سفره و نون مال بچه ها بود و غذا رو همون طورکه گفتم خرچنگ جان یا به عبارتی معشوقه ی نگهبان یا دترمینان آورده بود.حالا دیگه سیما حسابی با بچه ها جور شده.آخه هفته ی پیش هم به اتفاق سیما رفتیم سینما
خلاصه جاتون خالی کوفته رو خوردیم و چقدر هم بهمون چسبید
بعد از کوفته النگ و دولنگ و معشوقه ی دترمینان آب بازی کردن.بعد هم که سفره جمع شد یکم صفحه ی نیازمندیهای همشهری رو ورق زدیم و از اون جایی که هنوز توی رشته ی خودمون متخصص نشدیم ناچارا دنبال کار در بخش هایی که به یک کارگر ساده نیاز داشتن گشتیم
البته یه کاری هم من پیدا کردم.نوشته بود به یک منشی مسلط به wordو اینترنت باروابط عمومی قوی نیازمندیم.منم که خدای روابط عمومیم
اما بعد دیدیم با وجود کلاس های دانشگاه حتی برای کارگری و منشی بودن هم وقت زیادی نداریم
بعد یکم آهنگ گوش دادیم و بعد یکم از این و اون حرف زدیم و بعد نوبت به اجرای نمایش من و مهرداد رسید.من نقش خودمو بازی کردم و مهرداد هم یه آدم فرضی بود چون هیچ کدوم از بچه ها نتونستن جای مهرداد ایفای نقش کنن.
راستی مهرداد پسر عموی دولنگ جانه
کلی راجع به اینکه من به مهرداد پیشنهاد موضوع نقاشی میدم صحبت کردیم
آخه مهرداد هم مثل من هنرمنده
بعدشم دیگه دیدیم داره دیر میشه و به اتفاق سیما و خرچنگ جان حاظر شدیم و از خوابگاه زدیم بیرون.
خدا رو شکرروز خوبی بود. !
راستی یادم رفتبگم کهعکسای عروسی داداش نسرین روهم دیدیم
دوباره شنبه شد و اومدیم دانشگاه.امروز واسه لیلا جونم یه روز خاص بود......بنده خدا باید کنفرانس می داد که با تمام دعاهایی که کردیم بازم مثل نفر قبلی گرفتار سوال ها و ایراد های استاد شد.در آینده ای نه چندان دور این بلا بر سر منم نازل میشه![]()
رفتم که با شرافت راجع به سالن حرف بزنم اما جلسه داشت و دست از پا دراز تر برگشتم
دکتر کریمی هم توی اتاق انتظار دکتر شرافت بود......ازم پرسید چی کار دارم و منم براش گفتم بنده با بقیه ی بچه های گروه لیان هنر دوست هستیم و دنبال کارای به سر انجام رسوندن نمایشنامه ی محسنیم.دکتر کریمی کلی آفرین گفت که به هنر علاقه دارم![]()
راستی محض اطلاع اون دسته از دوستانی که منو توی وبلاگشون به نام خود به همه چسبون معرفی کردن باید بگم که این بنده ی حقیر در غیاب شما به همراه نسیم جان با یه چند تایی از این پسرای ورودی دوست شدم تا سر اصول سازمان برام حاضری بزنن و از لجم اسم شماها رو نگفتم![]()
امروز داشتم تحقیقی که داداش فاطمه جونم برام میل کرده بود رو می خوندم که به یه درصد عجیب و غریبی راجع به نرخ تورم برخورد کردم.
نوشته ده بود در دولت آقای ایکس تورم به ۴۹/۳ رسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سریع به فاطی جون زنگیدم تا به داداشش بگه و مشکل بنده رو حل کنه......از قضا برادر محترم بنده در سایت حضور داشتن و متوجه مشکل بنده شدن و بعد از مطالعه ی تحقیق فرمودن که تمام آعداد اعشاری رو باید به عکس بنویسم
خوب شد پاتریس دید و الا با اون اعداد و ارقام درهم برهم اگه کنفرانس می دادم دکتر سیم بر همون اول کار از کلاس پرتم می کرد بیرون![]()
راستی سیما جونم شاید و قط شاید در آینده ای نزدیک به جمع خانم مرغا بپیونده
بقیشو فعلا اجازه ندارم تعریف کنم![]()
فروغ خانم هم که سه شنبه با آقا احسان رفته شهرشون و مثل اینکه خداروشکر بهش بد نگذشته که امروز رو پیچوند و تشریف نیاورد.ایشالا همیشه خوش باشی گلم![]()
خب دیگه فعلا تشریف می برم تا بعد![]()
![]()
فلوخ خوابش میاد.میخوایم بریم اردو دو دو بره بازی زی زی همگی با هم یاور و یار هم میریم به اردو
میریم سعد آباد![]()
بروبچ سر کلاسن.من و مامان فروخ اومدیم سایت در باره ی بیکاری تحقیق کنیم اما چیزی یافت نشد![]()
ایول خان هم کمک کرد اما بازم به جایی نرسیدیم![]()
الآن هم تحقیقی که داداش فاطمه برام فرستاده بود رو دیدیم و یکم امیدوارشدیم.
فروغ داره از ایول میپرسه که میتونی مسائل اقتصادی رو تحلیل کنی؟ایول میگه همش یادم رفته ما هم میگیم ما هم یادمون رفته
الآن دیگه میخواهیم بریم برای اردو خودمونو آماده کنیم
امروز فروغ نیومد دانشکده........منم بودم نمیومدم!!!!!!
تعجب نداره که.......بابا احسان تهرانه و امروز می خواد مامان فروغ رو ببره بگردونه![]()
کلاس امروز کریمی اضطزابی داشت که به نظرم گذشتن از پل طرات همچین اضطرابی نداره![]()
هر کی رو میبرد پا تخته حسابی ضایعش می کرد بد میذاشت بشینه.
از جلسه پیش که سیگارو برده پا تخته سیگار جون نطقش باز شده
امروز اونقدر این انسان فعال بود که هر کی پای تخته توی حل گیر میکرد سیگار جون هم نظر می داد و میرسوند تا طرف حل کنه و از این عذابی که دچارش شده راحت شه(دختر و پسر هم واسش فرق نمی کرد......قصدش خیر خواهی بود)
بعد ریاضی با نسیم رفتیم و یه چای زدیم.....
حالا هم که آتنا و نسیم سر کلاسن.....احتمالا لیلا و شهره هم باشن.......منم که تهنای تهنام![]()
فکرم بد جوری مشغوله
می دونم چی می خواد بشه........ولش کن حرف نزنم بهتره
راستی باید اینجا از نسیم قدر دانی کنم که دیروز منو برد دکتر
راستش اصلا حوصله ی رفتن رو نداشتم اما نسیم فداکاری کرد و گفت باهام میاد.....منم که دیدم تنها نیستم رفتم دکتر.بنده خدا تا ویزیت شم موند.....بعدشم با هم برگشتیم![]()
![]()
خدا رو شکر
حالا این دوستام هم نمیان یه حالی از من بپرسن......حقم دارن.....آخه خبر ندارن.
راستی تئاترمون توی بازبینی قبول شد![]()
حالا گذاشتنمون توی نوبت اجرا
بالاخره اومدم که سال جدید اولین مطلبو بذارم.
فروغ سر کلاس ریاضیه و من سر کلاس نرفتم![]()
باید تا ظهر کتاب هملت رو تموم کنم.الآن دیگه فقط ۱۲ صفحه مونده که راحت شم![]()
سیما بهم زنگید و گفت کادوی تولدمو آورده![]()
فردا می خایم با هم بریم سینما آزادی.آخه دو بار با امید رفتم اونجا.........خیلی باکلاسه.....مگه میشه یه همچین جایی من یا سیما بریم و بعد قرار نذاریم که با هم بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی هفته ی پیش تولدمه
پس از پیش تولدم رو تبریک میگم.جای اونایی که نیومدن خالی......روز تولد من و شهره یکی بود و اون روز من ماشین آورده بودم و با بر و بچ رفتیم ناهار درکه![]()
کلی خوش گذشت......جای سیما و فاطمه خالی+مهسا.
خب دیگه کم کم برم که الآن کلاس فروغ تموم میشه و باید بینمش
لیلا جان بهت پیامک نمی زنم و میذارم که هر وقت دوباره به این خونه ی کوچیکم سر زدی حرفامو بشنوی...........همین طور به فروغ هم پیامک ندادم و جوابشو براش اینجا گذاشتم.
ما همه با هم دوستیم و هیچ چیز اینو نمیتونه خراب کنه.
کسی چیزی به فروغ نگفته و فروغ عهم چیزی به من نگفته........فقط من اون زمانای بد انتخابات اونقدر دلگیر شده بودم که اینجا آپیدم و فمکر کنم فروغ هم اونارو خونده و برام کامنت گذاشته.
خیلی خوشحالم که دارمتون.![]()
همه چیز ( البته خاطره های دلگیر کننده رو میگماااااااااا) فراموش شده و فقط یاد همه ی ما مونده که با هم دوستیم.یه جمع درست حسابی که با هم حسابی جوریم.(کور بشه هر کی نمی تونه ببینه)
![]()
همدون هم اصلا خوش نگذشت
هیچ وقت فکر نمی کردم که خیلی زود توی دانشگاه دوستایی پیدا کنم که واقعا ارزش دوستی رو داشته باشن بشه روشون حساب کرد![]()
خوشحالم از اینکه با هم هستیم.ترم پیش دوستای جدیدی پیدا کردم که مثلا خیلی با هم جور شدیم و هی بهم زنگ می زنن و هی قرار بیرون رفتن می ذاریم و خیلی چیزای دیگه.........اول با خودم گفتم چه خوب شد که اینا به دوستام اضافه شدن......آخه وقتایی که شماها می رین خونتون من خیلی تنها می شم و خوشحال شدم که چند تا هم دوست تهرانی دارم![]()
اما یه ذره که بیشتر فکر کردم دیدیم هر چقدر هم که می خوام باهاشون راحت باشم بازم شما ها نمی شین...دیدیم به قول تو دوست خوبم احساسم به شماها یه چیز دیگس......و دیدم که واقعا ما با هم یه خانواده ی درست و حسابی رو تشکیل دادیم![]()
اگه از مامانم هم بپرسی بهت میگه که هر وقت از شماها حرف می زنم خدا رو شکر می کنم که پیداتون کردم.......خدا رو شکر می کنم که دوستای من شماهایین......دلگیر شدن از هم چیز غریبی نیس......توی همه ی خانواده ها پیش میاد......اما چون خانواده ایم هیچ چیزی رو با ارزش تر از محبتمون به هم نمی دونیم و زود فراموش می کنیم و به زندگیمون با هم و به یاد هم ادامه می دیم![]()
منم خیلی دوستتون دارم![]()
دوما که مامانم یکشنبه عمل داره دعا یادتون نره لطفا![]()
دیدین چی شد؟
بچه ها نتیجه امتحانا اون طور نبود که به مامانی قولشو داده بودم![]()
حالا تا اطلاع ثانوی از تئاتر باید خداحافظی کنم![]()
مخصوصا تئاتر دانشگاه.........همین چند روز پیش سعید برای یه کار دیگه بهم پیشنهاد داد اما من بر خلاف میلم گفتم نه![]()
صبا جای من رفت.......البته خب اینطوری هم بهتر شداااا.....صبا کار نکرده بود و باید اونم یه جایی بالاخره یه اجرایی بره که کم کم دستش راه بیفته![]()
تازه کار فهنگسرای اشراق رو هم از دست دادم![]()
خدایا خودت کمکم کن دوباره بتونم برگردم![]()
این بار جو گیر شده بودم و اونقدر از بودن توی گروه خوشحال بودم که درس و مشق رو بوسیدم گذاشتم کنار اما دیگه تکرار نمی شه
نمی خوام زیاد حرف بزنم و یا به کسی بی احترامی کنم......شاید منم اگه بخوام نظرمو راجع به طرفدارای نامزدای انتخاباتی بگم به خیلی ها بر بخوره یا بی احترامی بشه......
ولی به نظرم این شعور و فهم یه انسان که ادعا می کنه خیلی حالیشه رو میرسونه که به عقاید و نظر دیگران احترام بذاره...
نظر و عقیده ی سیاسی یه طرف و ادب و فهم و شعور هم یه طرف![]()
دوست عزیزم ناراحت نباش![]()
فقط یه جمله:
حال کردم احمدی نژاد رای آورد

